تبليغاتX
تیمارستان مرکزی
مجنون شده ی روزگار
سلام بعد از مدتها دوباره اومدماین بار میخاستم در مورد احترام بگم

شاید بگید چه ربطی به  تیمارستان داره میخاستم بگم در تیمارستان بزرگ یا همون دانشگاه آزاد ما اینهمه پول میدیم ولی کسی نیست یه سلام به ما کنه تازه وقتی مشکلی هم برا مون پیش میاد چقدر با حالتی شبیه اونایی که (( اسکیزو فرنی )) دارن غر غر میکنن تازه یه چیزی هم طالب میشن

نمی دونید روز انتخاب واحد چه شیر تو شیری بود البته خیلی ها رو دیدم از جمله(خرو) - (نانسی)- علی کله- جیمبو- سیا مخ ووووو........

ولی خداییش داریوش خان خیلی بهمون خیلی حال میدادهر برگه ای بهش میدادیم حولییییییییی امضا یکرد اما اینهم بگم داریوش خان تازه مسول آموزش شده

حالا ماموندیم همین یکی دو ترم تا حالی به حولی ببریم البته بدون یاران قدیمی 

لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت اشک چشمامم جاری شد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:39  توسط پاندا  | 

آدم هر چی میکشه از این دانشگاه آزاده

بابا این چه وضعش بود اول اومدن امتحانات رو عقب انداختن حالا هم که اومدن ترم تابستونه رو بلافاصله بعد از امتحانات شرو کردن..........

آخه این چه وضعشه که حتی خیلی از نمرات رو  هم اعلام نکردن و یه فاجعه بزرگتر اینکه سایت دانشگاه هک شده و خلاصه امر اینکه اینجا خیلی شیر تو شیره نمی دونم کی جوا اعتراضاتو میدن یا ترمو کی شروع میکنن حال زیادی برا نوشتن ندارم............

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:43  توسط پاندا  | 

با سلام به تمام مجانین و ...
امروز بعد از مدتها اومدم یه عر ض ادبی خدمت همه شما ها کنم البته با ذکر چند مطلب جالب
حضور همه شما دیوونه ها عرض کنم که طی دیروز و امروز حوادث جالبی برای ما رخ داد که قابل شرحه :
اول اینکه دیروز وقتی به اتفاق نوفت و یکی دیگه از بچه های دیوونه خونه راهی تیمارستان مرکزی برای تکمیل دوره درمان و گذراندن کلاس کردیم
و از اونجا که دیر به کلاس رسیدیم یعنی دقیقه 90 رسیدیم و همزمان با رسیدن ما استاد مربوطه که شخصی بی حال می باشد سر رسید . خوب ما هم مثه همیشه پریدیم جلو یه جایی برا خودمون گرفتیم ولی چشتون روز بد نبینه ! این قده این استاده یواش یواش و بی حال درس میده و میداد که همه خوابشون می بره بخصوص با این کلاس پر جمعیت . خداییش آدم نمی دونه به این مسولین چی بگه و چطور بهشون حالی کنه که بابا! کلاس یه حد معینی داره ونباید از حدش رد بشه حالا چرا اینو نمی فهمن خدا دونه.هاااااااااااااا

بگذریم بعد از این کلاس ... همگی راهی لونه شدیم به اتفاق سیا مخ و علی کله و... ولی ما این روزا دچار یه بحران خیلی مهم شدیم اون هم اینه که این روزا همش فقط داریم همبرگر میخوریم.
حالا یکی بیاد برای حل این بحران تو را به خدا یه کاری کنه...............
خب بعد از کمی استراحت در تکاپوی حل تمریناتی بودیم که استاد به ما داده بود و جالب اینکه نوفت عزیز نشستو در عرض یک ساعت کل تمریناتو با ترفندی نوشتو من هم بعد از یه خواب پاندایی پاشدم و از تموم مطالب کپی زدم
وای نمی دونید که چه حالی میداد این همه تمرینو بشینی و رونویسی کنی
به هر حال تا ساعت 3:30 داشتیم مینوشتیم و بعد آماده شدیم سر کلاس این استاد 7 خط بریم ولی من میخام بگم استاد ! شما حتی سه خط هم نیستی

آقا تا وارد کلاس شدیم دیدیم یکی از این دخترای ... کلاس داره شیرینی میده وایییییییییی طبق زمزمه هایی که رسیده بود میگفتن این شیرینی عقدشه بابا اینا انگاری باید شوهر کنن که آدم شن ولی نه نه تنها درست نشده بود بلکه با ظاهری بسیار اجق وجق تر اومده بود انگاری اژدها شده بود..................
تا یادم نرفته اینو بگم که خوک کثیف پنجشنبه باز هم مثه بند شلوار در رفت برای خودنمایی عجب آدمیه این خوک کثیف مثه بچه خنگا آدم وتخته رو نیگا میکنه و تو کلاس میشینه و بعد خیال میکنه خیلی زرنگه
در ضمن از شانس بد ما این قاطر هم جلوی ما نشسته بود به همراه اون تمساح بی مزه که دندوناشون آدمو دق مرگ میکنه

امروز هم خیلی جالب بود وقتی عصری رفتیم سر کلاس شیرین ریاضی این استاده عجب حالی داد و زود کلاس رو تعطیل کرد . ولی نکته جالب کلاس این بود که در هنگامی که ما اندر کلاس بودیم یک عدد زنبور جنگی هی بالای سر ما دور میزد و از قضا کلاس ما 4 تا پسر بیشتر نبودیم و بقیه همه دختر . بابا این دخترا چقدر سرو صدا میکردن
که استاد دیگه خندش گرفته بود و از قضا توی همین حین و بین پسر شجاع پاشدو با یک عدد بمب افکن بنام جزوه کار این هواپیمای جنگی رو ساخت که با تشویق همگان مواجه شد ولی بشکنه دستی که نمک نداره بابا آدم چقدر حروم لقمه باشه که بخاد نمک نشناس باشه
چقدر این خانومایی که پشت سرما بودن پشت سرما ی بد خت و بچاره حرف میزدن جالب این که صداشون هم به ما میرسید.............


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:54  توسط پاندا  | 

سلام

هفته خوبی نداشتم همش هم به خاطر این روز آخر هفته یعنی ۵ شنبه بود که با این استاد مزخرف درس داشتیم اونهم چه درسی (( ساختمان داده)) . خیلی سخته این استاده بعد از کلی تاخیر که داشت به تعطیلی کلاس می انجامید اومد و سر کلاس حاضر شد اونهم با کلی اخم و ادا انگاری دعوا داشت و میخاست همه دختر پسرای کلاس و بزنه اول بسم الله اومد لیستو برداشت و اسامی رو خوند گفت اسم هر کی رو خوندم بیاد تمریناتش رو بده آقا همه از ترس داشتن میمردن حتی اونایی که نوشته بودن . تازه منو نوفت  و یکی دیگه برگه هامون عین هم بود یعنی هر سه برگه رو یه رفیق شفیق نوشته بود خب به هر حال برگه مونو دادیم ولی از اینجا به بعدش جالبه توی بین همین اسم هایی که میخوند تا اسم خانوم زمین شناسی ( البته زمین شناسی لقبی است که به دلایلی به این خانوم از طرف برو باند ما داده شده) رو خوند و اومد که تمرینش رو بده از بس ایشون بزک کرده بود و لباسهای .... پوشیده بود سریعا یکی از اینهایی که خیلی به نظر عقده ای بود گفت آیییییییییی قلبـــــم.

خب بعد استاد وقتی برگه همه رو گرفت و اونایی که ننوشته بودن خجالت میداد  گفت همه یه برگه سفید بیارن برا امتحان

خب از اونجایی که زرد آلو رفیق شفیق ما پنجشنبه ها به صورت مهمان افتخاری همرام میاد و منهم حال نوشتن نداشتم خودمو با یه برگه مشغول کردمو به اون گفتم سوالات و برام بنویس

اونهم یه حالی به ما داد و شروع کرد به نوشتن و در یک لحظه ناب برگه هامون و عوض کردیم و من به استاد تحویل دادم بگذریم که این استاده حال همه رو سر کلاس میگرفت و میگفت فکر میکنید برگه سیاه به من میدید نمی فهمم بابا به من میگن :ــــــــ ۷ خط این جمله رو که گفت واقعا نمی دونستم بخندم یا گریه کنم

خب بگذریم این جمعه هم که با یه استاد خیلی گل کلاس داشتیم

آخه خیلی مخه و تخصص اصلیش هوش مصنوعیه و در طول کلاس جالب این که کلی با بنده شوخی و تیکه های بهداشتی رد و بدل کردن

آخر کلاس هم اومد یه پروژه خیلی سخت به بنده داد و گفت اگه میخای پیشرفت کنی از این شروع کن

حالا هم که در خدمت شماییم و لی بازهم دلم گرفته.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:26  توسط پاندا  | 

این مطلب کاملآ علمی و اثبات شدست و مووو  لای درزش نمی ره پس بی خودی بهش شک نکنین(اینو پیشاپیش میگم که حساب کار دستتون بیاد).این مطلب رو به این خاطر میزارم که بار علمی وب لاگ سر به فلک بکشه و یه وقت کسی این خیال خام که ما بار علمیشو فراموش کردیم به سرش نزنه.در ضمن اگه خواستید میتونیم یه کم وقتشو بشتر کنیم

و اما....آرزو بر جوانان عیب نیست

در راستاي اينكه ازدواج يكي از مواردي است كه امروزه خواب و خيال جوانان پاك و متين شده است، موارد زير جهت اولين گام براي ازدواج توصيه مي شود:

 

پيشنهاداتي براي عدم ترشيدگي دوشيزگان محترم:


1- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.


2- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.


3- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم.


4- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.


5- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.


6- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه.


7- پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.


8- رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل...!


9- توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.


10- يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و... نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.


11- در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.


12- مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.


13- سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه...


14- تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.


15- بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتتونه.


16- و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار ندارم.


17- ...و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد چون كثيف مي‌شيد می پکید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:43  توسط هکول پکول  | 

 به علت ضعف حافظهبرگ انتخاب واحدمو گم کردم امروز رفته بودم دانشگاه که برگه انتخاب واحد جدید بگیرم  در بدو ورود رییس نسبتا محترم دانشگاه رو دیدم با اون کله کچلش یادم باشه حتما بهش توصیه کنم به جای دانشگاه داری بره مرغداری بزنه چون دانشجوها رو به اندازه مرغ هم حساب نمی کنه مثه اینکه یادش رفته اومده اینجا که به ما خدمت کنه

خب رفتم پیش مسول کامپیوتر  بعد از کلی خواهش و تمنا آقا که با کمال نا باوری مشغول چت کردن بود گفت کار دارم و فعلا سرم شلوغه و روز امتحان بیا منم طبق معمول به روشهای غیر متعارف که البته توی کشور ما از همه جا متعارف تره متوسل شدم . رفتم پیش مدیر گروه  و پرونده مو کامل کردم اونهم از من خواست که توی کارها کمکش کنم منم قبول کردم در حین انجام کار همکار گرام مدیر گروهمون اومد که البته به یک دستگاه چاپگر مجهز بود  ومنهم امونش ندادم و بعد از کلی خالی بندی مجبور شد که برام چاپ کنه. نتیجه اخلاقی که میخام از این داستان من بگیرید اینه که تو جامعه ما  هیچ کس << البته نه هیچ کس >> نمی تونه کاراشو طبق برنامه و روال عادی انجام بده و همیشه به یه سری کاتالیزور مثه پارتی - خالی بندی - ننه من غریبم بازی - هوچی گری و البته این آخری کمی خشنه و ... نیاز داریم

 (راستی توی این دو روز اخیر یه نفرو توی دانشگاه ما کشتن) در دیدار بعدی اطلاعات بیشتری راجع به این قتل دریافت میکنید البته اگه بخاید

امروز هم به علت سیل و طوفان شدید (فکر کنم اسمش فاطیما بود<<خواهر بزرگتر کاترینا>>) نتونستم بیش از این جونمو به خطر بندازم و اطلاعات کسب کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:27  توسط هکول پکول  | 

سلام و هزار درود بی پایان به روان ناپاک شما

آخه اگه پاک بود که به اینجا نمی اومدید امروز بعد از مدتها به تیمارستان مرکزی پا نهادیم و با نبود استاد مواجه شدیم

خداییش نیومدن استاد هم عجب حالی داره جالب اینه که دیروز خرس

 قهو ه ای به لونه اومده بود و بنده رو راس ساعت ۱۰ صبح از خواب

بهاری پراند خودتون بهتر میدونید  که  هیچ چیزی بهتر از خواب بهاری

 نمی چسبه و خب به هر حال بعد از مدتها و دوری از کتاب اومدیم و

 نیم نگاهی به کتاب ها انداختیم  و از اون جایی که بنده در حالت رژیم

 سخت غذایی هستم از خوردن نهار اجتناب ورزیده و به امورات دیگه

رسیدگی نموده 

خب به هر حال یه طورایی امروز خرس قهوه ای انگاری قاط بود چون

 دوباره از همون دختره داشت حرف میزد و میگفت که اصلا به درد

نمی خوره  با ورم نمی شد این همون خرس قهواه ای باشه وای یعنی

 تا این حد بدش امده یعنی اون دختره هم شده خـ..... ؟ نمی دونم شاید.!

 

به هر حا وقتی رفتیم دانشگاه هردو یکی از دشمنای خونین رو که

راضی میشه تمام اعضا تیمارستان با خاک یکسان بشن رویت شد و در

 هر ثانیه هزارن لعنت و نفرین نثارش میشد و به قول بهترین استاد ما

 که خیلی گله و با سواد این پسره از هر جا و فاصله ای که دهانش باز

باشه دندوناش پیدا میشه و تابلو میشه و برخی از دیوانگان به اون

شخص محترم و یار شفیقشون لقب قاطر رو دادن بس که این

 دندوناشون بیرونه و آدمای جلفی هستن  

از همه بدتر اینه که بعد از گذشت این همه روز هنوز کلاسا حالت

درستو حسابی نداره  آخه این ترم خیلی درد آوره همه استادا انگاری به

 فکر چپوندن هستن  ومیخان توی یک ماهه اردیبهشت شیره همه رو

 بکشنشاید دانشگاه آزادی ها یه کم ما رو درک کنن واقعا این سیستم

 چرا باید این طور باشه ولی یه مسئله که به نظر میاد دلیل بر اینها باشه

 بی برنامه گی دانشگاه برای ورود دانشجویان جدید بی کنکوره

نـــــــــــــــــــــــــــــــه؟

در ضمن الان یک ماهه که خرو رو ندیدم راستیتش دلم میخاد بدونم تعطیلات چقدر چپونده این درسا رو

به هر حال من دیگه خستمه میخام یه کم مقاله بخونم

خدا نگهدار

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 21:28  توسط پاندا  | 

سلام

خوبید؟ خوشید؟ سرحالید؟ بعد از مدتها دوباره اومدم به علت زیاد بودن درسا و حجم پروژها

میخاستم قبل از ایام عید بیام براتون مطلب بنویسم از روزای آخری و هفته آخری که توی دانشگاه بودیم اول باید بگم برعکس هر دانشگاه و دیوونه خونه ای دانشگاه ما هفته آخر همه کلاسها برگزار شد و اساتید پروازی همه و همه حضور داشتن و شیره ما رو کشیدن ولی برخی از بچه ها کمی....... تشریف داشتن و هیچ حضوری نداشتن آخی دلشون بسوزه که نبودن و استادا درس دادن و چقدر هم عقب افتادن و ما حال کردیم هفته آخر و با خرس قهوه ای تنها بودیم تو خونه عجب روزهای تاریخی بود خرس قهوه ای تا به حال اینقده نمونده بود ولی خوشم میاد از نوفت  که از یه ماه قبل زد به در بی خیالی و ........ بازی البته اون خودش میدونه به موقعش چه جوری درس بخونه !!

خب این هفته آخری همش یا توی دانشگاه پلاس بودیم یا کافی نت به هر حال خیلی حال داد و به قول خرس قهوه ای عزیز که حرف جالبی از خویش صادر کرد گفت : ببین برنامه من این مدت اینه که صبح برم دانشگاه بعد بیام خونه بعد غذا نوش جون کنم وبعد خواب خوش و از همه جالبتر عصرها ولو در خیابون برای صرف آبهویج  بستنی !

ولی از همه جالب تر اینکه دیروز برای امر بسیار مهمی به دانشگاه رفتم وبا کمال ناباوری مشاهده کردم که مسولین کار خود را به حالت تعطیل در آورده بودن و ماهم در پی یافتن مسول محترم آموزشی  حیرون و یرون بودیم .

ولی چیزی که دیروز خیلی به ما حال و نشاط داد دریافت کارنامه بود (البته تو پرانتز بگم تنها کارنامه خودم رو نگرفتم بلکه کارنامه دیوانگان دیگه رو هم گرفتم) که البته این رو هم بگم این کار به سادگی معمول نبود وبنده طبق روابط شبکه ای گسترده ای که دارم موفق به این عمل هیجان انگیز شدم آخه که چه حالی داشت دیدن دروغهای بعضی ها..........

و از همه جالب تر اینکه کارنامه یه دیوونه بنام ........ وقتی رویت شد و گزارش اون به زرد آلو رسید تا صبح نمی دونستیم بخندیم یا گیج بزنیم بس که اون خر خونی میکرد و آخر هم به جایی نرسید ولی حالا حالا ها باید اون شخصیت محترم تیکه های مارو تحمل کنه

حالا بقیه امورات و بعدا گزارش میکنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:51  توسط پاندا  | 

سلام سلام ۱۰۰ سلام به همه شما مجانین از زمونه خسته شده

بعد از مدت زیادی به محضر بزرگان دوباره رسیدیم و مبحث آموزشی خود کشی۲ رو پیگیری می کنیم البته امید وارم تمومی دیوانگان حداکثر نمره رو بگیرن چرا که امتحان بسی سخت و دشوار است  و از کمکهای استادی در امتحان خبری نیست پس شروع می کنیم:

يه جور خودکشی که بيشتر بين شکمو‌ها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره... چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمی‌رسی و معمولا زنده می‌مونی. نمونه‌اش اينكه: يه بنده خدايي که با سی‌تا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بری‌ها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو می‌جوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه....
اول خوب فکراتونو بکنين بعد خودتونو بکشيد:
يه موضوع مهم توی خودکشي، پشيمونی ديرهنگامه. هشتاد و نه درصد کسايي که خودشون رو مي‌کشن، وسط يا آخر کار پشيمون می‌شن و اين در حاليه که هيچ راهی برای برگشت نيست. يه يارويي برای خودکشی يه تيکه پارچه رو گلوله می‌کنه و فرو می‌کنه توی حلقش و با ته گوشکوب ميده بره پايين ولی همون لحظه پشيمون مي‌شه و اين درحاليه که داره خفه می‌شه
... يارو می‌دوه بيرون و از شدت عجله از روی پله‌های آپارتمان پرت می‌شه پايين و می‌ميره... و جالب اينکه مرگش به علت ضربه مغزی اعلام شد نه خفگي!
نکته مهم ديگه اينه که مدت خود کشي نبايد زياد طولانی باشه:
مثلا فرض کنيد در نوع رگ زدن خيلی طول می‌کشه تا خون تموم بشه و تازه آلودگی خون روی زمين و لباساتون رو هم در نظر بگيريد.
يا استفاده از گاز شهری امکان داره باعث بشه نه تنها خودتون بميريد بلکه خونه و بقيه رو هم بفرستيد روی هوا !
پس عاقلانه تر رفتار کنيد.
تا حالا به چند نتيجه مهم رسيديم كه سعي كنيد در خودكشي حتما اين نكات را مدنظر قرار دهيد:
1- زمان خودکشی رو درست انتخاب کنيد. (بهترين موقع بعد از ظهر ساعت شش)
2- مبادا بعد از خودکشی از ريخت و قيافه بيفتيد.
3- بهترين لباستونو تنتون کنيد.
4- حتما يه يادداشت بذاريد و علت خودکشی رو شرح بديد و انگشت هم بزنيد.
5- خواهشا زياد کثيف کاری نکنيد.
6- موقع خودکشی لبخند بزنيد تا لبخند روی لبتون باقی بمونه.
7- لطفا چشاتونو باز نذاريد چون خيلی وحشتناکه.
8- يه بسته دستمال کاغذی حتما روی ميزتون باشه.
9- اتاقتونو قبل از خودکشی مرتب کنيد. (پليسا ببينن خوب نيست.)
10- رد انگشتتونو همه جا بماليد تا بفهمن خودتون، خودتونو کشتيد.
11- يه جوری خودکشی کنيد که دوباره بشه زنده تون کرد.
12- دليلتون برای خودکشی قانع کننده باشه.
13- برای مسايل عشقی خودکشی کردن کار الاغاست... بلانسبت شما.
14- قبل از خودکشی حتما يه فال حافظ بگيريد.
15- قبل از خودکشی استفاده از ادکلن و دئودرانت و زدن مسواک يادتون نره.
16- بهتره بعد از مرگ... مثلا مرگ... در حالت دراز کش باشيد.
17- اگه توی دستتون يه گل سرخ باشه صحنه خيلی رمانتيکتر و رويايي‌تر به نظر مياد و اشک آور تره.
18- در اتاق رو حتما قفل کنيد که جريان هيجان انگيزتر باشه.
19- قبل از خودکشی حتما گريه کنيد . صورتتون اشک آلود باشه.
20- خودتونو براي رفتن به جهنم رفتن آماده کنيد.
حالا جديد ترين و راحت ترين روشهای خودکشی:
برای جنس نرينه:
«استفاده از جوراب»
تخت خواب رو آماده کنيد.
تمام تن و سرتونو ببريد زير پتو .
خيلي آروم نوک انگشتاتونو از زير پتو بيرون بياريد و جوراباتونو ببريد زير پتو .
هيچ راه نفوذی برای هوا نذاريد.
يک ساعت بعد... شما مرديد.
خدا رحمتتون کنه.

برای جنس مادينه:
« سوء استفاده از موش»
تخت خواب رو مرتب کنيد.
بريد زير پتو.
اتاق حتما کاملا تاريک و ساکت باشه.
حالا چشماتونو ببنديد و فرض کنيد يه موش خوشگل داره روی تنتون راه ميره.
خواهش می‌کنم جيغ نزنيد و بدون سر و صدا از وحشت زياد بميريد.
مرسی...
توی جهنم می‌بينمتون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:17  توسط پاندا  | 

سلام به تموم مجانین بعد از مدتی دوباره اومدیم البته سخت مشغول درس هستیم تا توی این تیمارستان در چاله گیر نکنیم

حالا این بار با دست پر اومدم اونهم چیزی نیست به جز مطلبی در مورد خود کشی که البته به دلیل طولانی بودن  توی دو مرحله اینو براتون میزارم خوب نظرتون رو حالا به بخش اول جلب می کنم:

اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو می‌کشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنج‌های فراوان يا بالعکس صورت مي‌گيره.
به نظر من خودکشی کار چندان جذابی نيست ولی بسيار هيجان انگيزه و به يه بار امتحانش مي‌ارزه. من خودم چند بار امتحانش كردم و با اينکه چند بارش هم مردم ولی همچين بگی نگی بدم نيومد.
و اما...
برخلاف نظر خيليها که می‌گن خودکشی خيلی راحت و سهله بايد بگم نخيييييييير... اونجوريام نيست. هر کاری قواعد و اصول خاص خودشو داره و خودکشي هم جدا از اين مطلب نيست .
اول از همه اون کسايي که می خوان خودکشی کنن رو دسته‌بندي مي‌كنيم:
1- کسی که در عشقش شکست خورده
2- کسی که ور شکست شده
3- کسی که قاط زده.
4- کسی که از زندگی خير نديده.
5- کسی که بدجوری روش فشار اومده.
6- کسی که کنجکاوه زودتر جهنمو ببينه.
7- ...و خلاصه هر کسی که يه جورايي به آخر خط رسيده.
افراد بالا، به هرحال مستقيم به جهنم می‌رن، ولی خدا همشون رو رحمت کنه.
شما جزو كداميك از دسته‌هاي بالا هستيد؟


اگه هستيد ادامه مطلب رو بخونيد و گرنه يه دسته جديد برای خودتون ببازيد و بعد بقيه شو بخونيد.
حالا فرض می‌کنيم: طرف تنها مياد توی يه اتاق و در رو قفل مي‌كنه و عزمشو برای خودکش جزم مي‌كنه. به دور برش نگاه مي‌كنه و اين وسايل رو مي‌بينه:
1- طناب.
2- سيخ کباب.
3- کبريت آغشته به بنزين .
4- قرض دياز پام.
5- آمپول هوای تهران.
6- دندون مصنوعی حاج خانمشون.
7- لوله گاز.
8- پاکت نايلون.
9- چاقوی ميوه بری.
10- نخ کاموايي.
11- سوزن لحاف دوزی.
12- تيغ ريش تراشی مصرف شده.
13- مرگ موش.
خب... براي شروع بد نيست.
ولی نظرتون رو به يه موضوع مهم ولي پيش پا افتاده، جلب مي‌كنم: «تصوير و قيافه و ديسيپلين شما بعد از مردن خيلی مهمه»!
فرض کنيد درب اتاق شما رو می‌شکنن و شما رو در حالتی پيدا می‌کنن که از يه طناب از سقف آويزونيد و داريد مثل پاندول ساعت تاب می‌خوريد و زبونتون مثل زبون بلانسبت سگ آقای پتيول از دهنتون آويزونه و صورتتون سياه و ورم کرده و احتمالا در اثر فعل و انفعالات شيميايی شلوارتون هم خيسه.
نه... خودتون جای تماشاگرا باشين، حالتون بهم نمی‌خوره؟ احساس انزجار بهتون دست نمی‌ده؟
قيافه شما بعد از خودکشی بايد از هميشه معصومانه تر... از هميشه زيباتر و از هميشه دوست داشتنی‌تر باشه تا دل همه حسابی بسوزه.
با اين حساب، دور حلق آويز کردن... خودسوزی... و خفه‌گی با گاز رو خط بگيريد.
يه بنده خدايي از دوستان، خيلی جالب خودکشی کرده که در نوع خودش يه ابتکاره.
ايشان، دوتا انگشت شصتش رو فرو کرد توی سوراخای دماغش و با انگشتای ديگرش هم دهنشو محکم گرفت و اونقدر خودشو خفه کرد تا مرد!
فقط بدی کارش اين بود که هيچکس بعد از مرگش انگشتای شصتشو از توی دماغش بيرون نکشيد... چون به هر حال کار کثيفيه. حالا خودتون قضاوت کنيد. اين خودکشی ترحم کسی رو بر می انگيزه؟
يا اونايي که روی سرشون نايلون می‌کشن و دور گردنشون روی نايلون رو با طناب می‌بندن و يا اونايي که خودشون رو جلوی ماشين ميندازن و له می‌شن... اينا همشون ديوونه‌ان.
خودکشی ايده‌آل خودکشي است که بدون درد، بدون عوارض جانبی، بدون تاثيرات بد و منفی روی صورت و اندام، بدون صدا، بدون کثافتکاری و... باشه .
ژاپونی‌ها يه جور خودکشی جالب رو ابداع کردن به اين صورت که يه سوزن جوالدوز رو برداشته و از روی سينه فرو می‌کنن توی قلبشون. البته اين کار يه کم درد داره. يه جورايي حس می کنيد که توی سينه تون آب جوش داره قل مي‌زنه. ولی حداقل، عوارض ظاهری نداره. ولی بديش اينه که حتما می‌ميريد.
در صورتی که خودکشی وقتی خوبه که شما نميريد.

ادامه دارد...........

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 22:18  توسط پاندا  |