|
|
|
|
|
سلام بعد از مدتها دوباره اومدماین بار میخاستم در مورد احترام بگم
شاید بگید چه ربطی به تیمارستان داره میخاستم بگم در تیمارستان بزرگ یا همون دانشگاه آزاد ما اینهمه پول میدیم ولی کسی نیست یه سلام به ما کنه تازه وقتی مشکلی هم برا مون پیش میاد چقدر با حالتی شبیه اونایی که (( اسکیزو فرنی )) دارن غر غر میکنن تازه یه چیزی هم طالب میشن نمی دونید روز انتخاب واحد چه شیر تو شیری بود البته خیلی ها رو دیدم از جمله(خرو) - (نانسی)- علی کله- جیمبو- سیا مخ ووووو........ ولی خداییش داریوش خان خیلی بهمون خیلی حال میدادهر برگه ای بهش میدادیم حولییییییییی امضا یکرد اما اینهم بگم داریوش خان تازه مسول آموزش شده حالا ماموندیم همین یکی دو ترم تا حالی به حولی ببریم البته بدون یاران قدیمی لحظه خدافظی به سینه ام فشردمت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 10:39 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
آدم هر چی میکشه از این دانشگاه آزاده
بابا این چه وضعش بود اول اومدن امتحانات رو عقب انداختن حالا هم که اومدن ترم تابستونه رو بلافاصله بعد از امتحانات شرو کردن.......... آخه این چه وضعشه که حتی خیلی از نمرات رو هم اعلام نکردن و یه فاجعه بزرگتر اینکه سایت دانشگاه هک شده |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:43 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام به تمام مجانین و ... امروز بعد از مدتها اومدم یه عر ض ادبی خدمت همه شما ها کنم البته با ذکر چند مطلب جالب حضور همه شما دیوونه ها عرض کنم که طی دیروز و امروز حوادث جالبی برای ما رخ داد که قابل شرحه : اول اینکه دیروز وقتی به اتفاق نوفت و یکی دیگه از بچه های دیوونه خونه راهی تیمارستان مرکزی برای تکمیل دوره درمان و گذراندن کلاس کردیم و از اونجا که دیر به کلاس رسیدیم یعنی دقیقه 90 بگذریم بعد از این کلاس ... همگی راهی لونه شدیم به اتفاق سیا مخ و علی کله و... ولی ما این روزا دچار یه بحران خیلی مهم شدیم اون هم اینه که این روزا همش فقط داریم همبرگر میخوریم. حالا یکی بیاد برای حل این بحران تو را به خدا یه کاری کنه............... خب بعد از کمی استراحت در تکاپوی حل تمریناتی بودیم که استاد به ما داده بود و جالب اینکه نوفت عزیز نشستو در عرض یک ساعت کل تمریناتو با ترفندی نوشتو من هم بعد از یه خواب پاندایی پاشدم و از تموم مطالب کپی زدم وای نمی دونید که چه حالی میداد این همه تمرینو بشینی و رونویسی کنی به هر حال تا ساعت 3:30 داشتیم مینوشتیم و بعد آماده شدیم سر کلاس این استاد 7 خط بریم ولی من میخام بگم استاد ! شما حتی سه خط هم نیستی آقا تا وارد کلاس شدیم دیدیم یکی از این دخترای تا یادم نرفته اینو بگم که خوک کثیف در ضمن از شانس بد ما این قاطر هم جلوی ما نشسته بود به همراه اون تمساح بی مزه که دندوناشون آدمو دق مرگ میکنه امروز هم خیلی جالب بود وقتی عصری رفتیم سر کلاس شیرین ریاضی این استاده عجب حالی داد و زود کلاس رو تعطیل کرد . ولی نکته جالب کلاس این بود که در هنگامی که ما اندر کلاس بودیم یک عدد زنبور جنگی هی بالای سر ما دور میزد و از قضا کلاس ما 4 تا پسر بیشتر نبودیم و بقیه همه دختر که استاد دیگه خندش گرفته بود چقدر این خانومایی که پشت سرما بودن پشت سرما ی بد خت و بچاره حرف میزدن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:54 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام هفته خوبی نداشتم همش هم به خاطر این روز آخر هفته یعنی ۵ شنبه بود که با این استاد مزخرف درس داشتیم اونهم چه درسی (( ساختمان داده)) . خیلی سخته این استاده بعد از کلی تاخیر که داشت به تعطیلی کلاس می انجامید اومد و سر کلاس حاضر شد اونهم با کلی اخم و ادا انگاری دعوا داشت و میخاست همه دختر پسرای کلاس و بزنه اول بسم الله اومد لیستو برداشت و اسامی رو خوند گفت اسم هر کی رو خوندم بیاد تمریناتش رو بده آقا همه از ترس داشتن میمردن حتی اونایی که نوشته بودن . تازه منو نوفت و یکی دیگه برگه هامون عین هم بود یعنی هر سه برگه رو یه رفیق شفیق نوشته بود خب به هر حال برگه مونو دادیم ولی از اینجا به بعدش جالبه توی بین همین اسم هایی که میخوند تا اسم خانوم زمین شناسی ( البته زمین شناسی لقبی است که به دلایلی به این خانوم از طرف برو باند ما داده شده) رو خوند و اومد که تمرینش رو بده از بس ایشون بزک کرده بود و لباسهای خب بعد استاد وقتی برگه همه رو گرفت و اونایی که ننوشته بودن خجالت میداد گفت همه یه برگه سفید بیارن برا امتحان خب از اونجایی که زرد آلو رفیق شفیق ما پنجشنبه ها به صورت مهمان افتخاری همرام میاد و منهم حال نوشتن نداشتم خودمو با یه برگه مشغول کردمو به اون گفتم سوالات و برام بنویس اونهم یه حالی به ما داد و شروع کرد به نوشتن و در یک لحظه ناب برگه هامون و عوض کردیم و من به استاد تحویل دادم بگذریم که این استاده حال همه رو سر کلاس میگرفت و میگفت فکر میکنید برگه سیاه به من میدید نمی فهمم بابا به من میگن :ــــــــ ۷ خط خب بگذریم این جمعه هم که با یه استاد خیلی گل کلاس داشتیم آخه خیلی مخه و تخصص اصلیش هوش مصنوعیه و در طول کلاس جالب این که کلی با بنده شوخی و تیکه های بهداشتی رد و بدل کردن آخر کلاس هم اومد یه پروژه خیلی سخت به بنده داد و گفت اگه میخای پیشرفت کنی از این شروع کن حالا هم که در خدمت شماییم و لی بازهم دلم گرفته. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:26 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
این مطلب کاملآ علمی و اثبات شدست و مووو لای درزش نمی ره پس بی خودی بهش شک نکنین(اینو پیشاپیش میگم که حساب کار دستتون بیاد).این مطلب رو به این خاطر میزارم که بار علمی وب لاگ سر به فلک بکشه و یه وقت کسی این خیال خام که ما بار علمیشو فراموش کردیم به سرش نزنه.در ضمن اگه خواستید میتونیم یه کم وقتشو بشتر کنیم و اما.... در راستاي اينكه ازدواج يكي از مواردي است كه امروزه خواب و خيال جوانان پاك و متين شده است، موارد زير جهت اولين گام براي ازدواج توصيه مي شود: پيشنهاداتي براي عدم ترشيدگي دوشيزگان محترم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 10:43 توسط هکول پکول
|
|
||
|
|
|
|
|
به علت ضعف حافظه خب رفتم پیش مسول کامپیوتر بعد از کلی خواهش و تمنا آقا که با کمال نا باوری مشغول چت کردن بود (راستی توی این دو روز اخیر یه نفرو توی دانشگاه ما کشتن امروز هم به علت سیل و طوفان شدید (فکر کنم اسمش فاطیما بود<<خواهر بزرگتر کاترینا>>
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:27 توسط هکول پکول
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام و هزار درود بی پایان به روان ناپاک شما
آخه اگه پاک بود که به اینجا نمی اومدید امروز بعد از مدتها به تیمارستان مرکزی پا نهادیم و با نبود استاد مواجه شدیم خداییش نیومدن استاد هم عجب حالی داره جالب اینه که دیروز خرس قهو ه ای به لونه اومده بود و بنده رو راس ساعت ۱۰ صبح از خواب بهاری پراند خودتون بهتر میدونید که هیچ چیزی بهتر از خواب بهاری نمی چسبه و خب به هر حال بعد از مدتها و دوری از کتاب اومدیم و نیم نگاهی به کتاب ها انداختیم و از اون جایی که بنده در حالت رژیم سخت غذایی هستم از خوردن نهار اجتناب ورزیده و به امورات دیگه رسیدگی نموده خب به هر حال یه طورایی امروز خرس قهوه ای انگاری قاط بود چون دوباره از همون دختره داشت حرف میزد و میگفت که اصلا به درد نمی خوره تا این حد بدش امده یعنی اون دختره هم شده خـ..... ؟ نمی دونم شاید.!
به هر حا وقتی رفتیم دانشگاه هردو یکی از دشمنای خونین رو که راضی میشه تمام اعضا تیمارستان با خاک یکسان بشن رویت شد و در هر ثانیه هزارن لعنت و نفرین نثارش میشد و به قول بهترین استاد ما که خیلی گله و با سواد این پسره از هر جا و فاصله ای که دهانش باز باشه دندوناش پیدا میشه و تابلو میشه و برخی از دیوانگان به اون شخص محترم و یار شفیقشون لقب قاطر دندوناشون بیرونه و آدمای جلفی هستن از همه بدتر اینه که بعد از گذشت این همه روز هنوز کلاسا حالت درستو حسابی نداره آخه این ترم خیلی درد آوره همه استادا انگاری به فکر چپوندن هستن ومیخان توی یک ماهه اردیبهشت شیره همه رو بکشن چرا باید این طور باشه ولی یه مسئله که به نظر میاد دلیل بر اینها باشه بی برنامه گی دانشگاه برای ورود دانشجویان جدید بی کنکوره نـــــــــــــــــــــــــــــــه؟ در ضمن الان یک ماهه که خرو رو ندیدم راستیتش دلم میخاد بدونم تعطیلات چقدر چپونده این درسا رو به هر حال من دیگه خستمه میخام یه کم مقاله بخونم خدا نگهدار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 21:28 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
خوبید؟ خوشید؟ سرحالید؟ بعد از مدتها دوباره اومدم به علت زیاد بودن درسا و حجم پروژها میخاستم قبل از ایام عید بیام براتون مطلب بنویسم از روزای آخری و هفته آخری که توی دانشگاه بودیم اول باید بگم برعکس هر دانشگاه و دیوونه خونه ای دانشگاه ما هفته آخر همه کلاسها برگزار شد و اساتید پروازی همه و همه حضور داشتن و شیره ما رو کشیدن ولی برخی از بچه ها کمی....... تشریف داشتن و هیچ حضوری نداشتن خب این هفته آخری همش یا توی دانشگاه پلاس بودیم یا کافی نت به هر حال خیلی حال داد و به قول خرس قهوه ای عزیز که حرف جالبی از خویش صادر کرد گفت : ببین برنامه من این مدت اینه که صبح برم دانشگاه بعد بیام خونه بعد غذا نوش جون کنم وبعد خواب خوش و از همه جالبتر عصرها ولو در خیابون برای صرف آبهویج بستنی ! ولی از همه جالب تر اینکه دیروز برای امر بسیار مهمی به دانشگاه رفتم وبا کمال ناباوری مشاهده کردم که مسولین کار خود را به حالت تعطیل در آورده بودن و ماهم در پی یافتن مسول محترم آموزشی حیرون و یرون بودیم . ولی چیزی که دیروز خیلی به ما حال و نشاط داد دریافت کارنامه بود (البته تو پرانتز بگم تنها کارنامه خودم رو نگرفتم بلکه کارنامه دیوانگان دیگه رو هم گرفتم و از همه جالب تر اینکه کارنامه یه دیوونه بنام ........ وقتی رویت شد و گزارش اون به زرد آلو رسید تا صبح نمی دونستیم بخندیم یا گیج بزنیم حالا بقیه امورات و بعدا گزارش میکنم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:51 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام ۱۰۰ سلام به همه شما مجانین از زمونه خسته شده
بعد از مدت زیادی به محضر بزرگان دوباره رسیدیم و مبحث آموزشی خود کشی۲ رو پیگیری می کنیم البته امید وارم تمومی دیوانگان حداکثر نمره رو بگیرن چرا که امتحان بسی سخت و دشوار است و از کمکهای استادی در امتحان خبری نیست پس شروع می کنیم: يه جور خودکشی که بيشتر بين شکموها رواج داره استفاده از خوراکی برای مردنه. اين نوع خودکشی خيلی حال داره... چون حداقل گشنه نميميری! و خوبی مهم ترش اينه که به سر منزل مقصود هم نمیرسی و معمولا زنده میمونی. نمونهاش اينكه: يه بنده خدايي که با سیتا قرص ديازپام خودکشی کرد و دور و بریها به هوای اينکه مرده خاکش كردند و يارو بعد از دو سه روز خواب ملس چشاشو باز کرد و ديد: ای دل غافل... همه جا سياهه و يه موش هم داره انگشت پاشو میجوه. زنده بگوری خداييش وحشتناکه.... برای جنس مادينه:
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 0:17 توسط پاندا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به تموم مجانین بعد از مدتی دوباره اومدیم البته سخت مشغول درس هستیم تا توی این تیمارستان در چاله گیر نکنیم حالا این بار با دست پر اومدم اونهم چیزی نیست به جز مطلبی در مورد خود کشی
اصولا واژه خودکشی به معنی خود کشتنه. يعنی در اين عمل فرد اونقدر خودشو میکشه که ميميره و اين خود کشتن به علت وارد آمدن مصايب و رنجهای فراوان يا بالعکس صورت ميگيره.
ادامه دارد........... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 22:18 توسط پاندا
|
|
||